وبلاگ لژیون مسافر مهدی یوسفی
درمان اعتیاد در کنگره60 ، به روش تدریجیDST
درباره وبلاگ


وبلاگ حاضر به منظور یاری رساندن به كسانی است كه سالها درگیر بیماری اعتیاد بوده اند.و قصد دارد با بیان تجربیات و بهره گیری از آموزشهای كنگره60،قدم كوچكی در راه اطلاع رسانی و درمان اعتیاد بردارد.

مدیر وبلاگ : مسافر مهدی یوسفی
زندگی من هم مانند خواهرهایی که در کنگره هستند فراز و نشیبهای زیادی داشت با خوشحالی میخندیدم و با غمی میگریستم .مسافرم مرد مقتدر و خوش فکری بود ،در آمد خوب و کار خوب او زبانزد خانواده ام بود ،وبه او افتخار می کردند من هم با بودن با او لذت میبردم .با بدنیا آمدن اولین فرزندم همه چیز خوب بود ،و جمع ما کاملتر شده بود.کم کم سرگرم پسرم شدم ،چون مراقبتهای زیادی میخواست،چون پدر و مادر من در تهران زندگی میکردند ،من اینجا تنها بودم البته خانواده ی همسرم به من کمک می کردند .با سن کم و تجربه نداشتن،پسرم کم کم بزرگ شد و دومین پسرم هم بدنیا آمد،زندگی دیگر برایم سخت شده بود،با این حال لب به شکایت بر نمی داشتم.
تمام وقت من برای بچه ها پر شده بود.کم کم برخورد همسرم تغییر کرد و رفت و آمد او در خانه کم شد.هر چند روز به یک بهانه ای از خانه دور میشد.دیگر رفتارش کاملا عوض شده بود .زود عصبانی میشد و پرخاشگر هم شده بود ،جنگ و دعوای ما هرروز بیشتر از روز قبل می شد و تحمل من هم کم شده بود .به قرصهای آرامبخش رو آورده بودم ولی با این حال شکل قضیه فرق نکرده بود .نا امید و افسرده شده بودم‌بعدها متوجه شدم که شوهرم معتاد شده و دنیا بود که روی سرم خراب شد،او همیشه به من دلداری میداد که معتاد نیست ،تفننی این کار را میکند،من هم خوش خیال و باور کردم .
بچه ی سوم ما هم در همین گیر و دار بدنیا آمد با حضور دخترم نور امیدی به دل من باز شد.بچه ها بزرگ می شدند و من همچنان مراقب همسرم بودم که چه کار هایی میکند ،اوضاعش هرروز از روز قبل بدتر میشد،ومن هم دیگر عادت کرده بودم ولی همیشه یه جیزی درون من ندا می داد که اوضاع خراب است،حال خوب و خوشی نداشتم در تنهایی میگریستم و در جمع شاد بودم چون نمیخواستم کسی بویی ببرد.روزها و شب ها می گذشت و حال مسافرم روز به روز بدتر می شد و با مصرف کردن خوب میشد ولی بعد از چند ساعت دوباره حال او خراب می شد.خودش دیگر از این اوضاع خسته بود و طاقتش تمام شد تا اینکه رفتگر محله که او را میشناخت به او پیشنهاد کنگره را داد.اواخر سال ۹۶ به کنگره آمریم ،ولی به ما گفتند که برای ثبت نام سال جدید بیایید بالاخره۹۷/۲/۲ ما به کنگره آمدیم.اوایل برای مسافرم خیلی سخت می گذشت.ولی من با دیدن او امیدوار شده بودم،چون تمام آن دوست و رفیق بد از او دور و مراکنده شده بودند،دیگر بیشتر اوقات در خانه بود، رفته رفته حال او خوب میشد،و او پی برده بود که چقدر کارهای قبلی او اشتباه بوده است .عذاب وجدان او را گرفته بود،و در اینجا من به او امیدواری میدادم که،ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.
چشم و دل پنهان او باز شده بود ودید که گذشته ی او چقدر اسفناک و پر از تباهی بود و چشم خود را به جلو بیشتر باز کرد.من الان واقعا از صمیم قلبم به آرامش رسیدم و دوباره طعم رهایی و آزادی را چشیدم ،خیلی خوشحالم و خدا را شکر میکنم که خداوند پای ما را به کنگره باز کرد از آقای مهندس و خانواده ی ایشان که افراد لایق و دلسوزی هستند ،کمال تشکر و قدردانی را دارم و آرزوی طول عمر برایشان از خداوند خواهانم.

نویسنده:همسفر ملیحه نمایندگی نیما یوشیج بهشهر

برداشت شده از سایت همسفران نمایندگی نیما یوشیج بهشهر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط : همسفران شعبه نیما یوشیج،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic